تبليغاتX
مجله امید
کاری که می کنی را بیش از اندازه جدی مگیر 
 زندگی سرشار از خوشی است و خنده , نمود آن 
 دوستی را نشان ده که از صمیم قلب و بی اختیار می خندد
 آن گاه نشانم داده ای که او به حقیقت نزدیک است. 


لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند.

* keep calm and traveling on /  don't worry  be happy
 
* آرام باش با ایمانی که خدا هست لذت ببر زندگی که آسوده باش با خیالی راحت حالشو ببر همه چی را خودش درست میکنه فقط تماشا کن بگو باش تا بشود مثل خودش :)

بهترين چيزای زندگی مجانی اند مثل /بوس کردن /در اغوش گرفتن /خوابیدن /گردش /دوستان/ فامیل /خنده/ عشق و.... 

* زیبایی و ماندگاری در سادگی است.

* هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.

* اگر به دیگران درباره زندگی حرفه ای خود بگویید و حرفه ای نیز عمل کنید، به یک مارک تبدیل می شوید.

* هیچ وقت سعی نكردم جای كسی باشم. انسان موفق كسی است كه مانند كسی نباشد و خودش باشد. من هميشه سعی كردم خودم باشم و به همين خاطر است كه اكنون بازيگری با نام و هويت آل پاچينو وجود دارد.

مربیان زیادی هستند که می توانند نابودتان کنند. قبل از اینکه بفهمید تبدیل به کپی رنگ و رو رفته ای از این یا آن معلم می شوید. شما باید خودتان باشید.

دردودل كردن اولين گام براي عبور از خط قرمز يه دوستيه,اولين گام براي بيشتر نزديك شدنه و ايجاد دلبستگي و وابستگي.

نادان پرسه میزند و خردمند ، سفر میکند.

* قلب ، دانشمندترین فیلسوفان و دانایان است. کسی که دارای قلب پاک باشد به پند و اندرز فیلسوفان نیازی ندارد.


* اگر در مورد شما بد گفتند سکوت کنید.


* تونلها میگویند, راه هست حتی در دل سنگ.


هیچگاه یک هنرمند نخواهید بود. اگر فقط به فکر کپی برداری باشید.

بیل گیتس می گوید هیچ وقت به دنبال اولین جوابی که به ذهنتان خطور می کند نباشید. آن را گوشه ای بگذارید و با دید دیگری به سوال فکر کنید.


بزرگی و کوچکی و همچنین درست و غلط بودن کارها به نظر شخصی افراد ربطی ندارد.


وقتی باد می وزد , میتوانی در مقابلش، هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی ,تصمیم با تو است . . .


* خوب گوش کردن را یاد بگیریم , گاه فرصتها، بسیار آهسته در میزنند.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  برای چه می خواهید بدانید؟

هر روز فکر کن، امروز روز آخر است پس بی دریغ مهر بورز بی انتها دوست بدار.


* جایی در پشت ذهنت به خاطر بسپار که در پس هر رخداد نیک و بد ، حکمتی از حکمت های الهی نهفته است.


بروید بیرون و عکس‌های زیادی از موضوعاتی بگیرید که برایتان جالب است یا کنجکاوی درونی‌تان را برمی‌انگیزد. انجام دادن کاری که دوست دارید ساده‌ترین راه پیداکردن خوشحالیست. 


بزرگ بيانديش، کوچک شروع کن.


افکار تو گفتارت می شود / گفتار تو کردارت می شود / کردار تو رفتارت می شود / رفتار تو عاداتت می شود/ عادات تو شخصیتت می شود / و شخصیت تو سرنوشت تو را می سازد.


آنچه داری ببخش تا آنچه نداری خدا به تو ببخشد .


اگر از کسی انتظاری نداشته باشیم هیچ گاه ناامید نمی شویم.


 تقديم به اميد .به پاس تشويق هاي بي دريقش که به من اميد دنبال کردن هنر عکاسي را داد.


دلم تنگ شده براي خستگي بعد از کارهايي که بشدت بهشون علاقه دارم.


آنقدر کز تو دلی چند بُود شاد بس است      زندگی به مراد همه کس نتوان کرد


* ماندن، سنگ بودن است و رفتن، رود بودن .بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن ،و رود بودن به کجا می رود جز دریا شدن ...   (دکتر شریعتی)

* زندگی مثل دوچرخه سواری میمونه برای حفظ تعادل باید همیشه در حال حرکت بود.


بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و درانسان چیزی بزرگتر از فکر او. 


چگونه هر روز چیز تازه ای یاد بگیریم؟


دستاني كه كمك مي كنند ، مقدس تر از لبهايي است كه دعا مي كنند.


 تفکر خلاق نیازمند برقراری ارتباط بین دو یا چند چیز نامشابه است.


آرزو میکنم یک دوست بینظیر باشید برای آشنایانتون 

دوستی که خواندن و شنیدن ازش لبخند روی لب انسانها بیاره

دوستی که توی توفانهای بی مهری روزگار

یادش اشک شوق تو چشم دیگران بیاره


اشخاص هميشه گناه را به گردن شرايط و بي نظمي مي اندازند؛ من به شرايط و بي نظمي باور ندارم. مردان كامياب، شرايط و نظم را جستجو مي كنند و آن را مي آفرينند.


اگه میخوای خدا رو بخندونی از برنامه هات برای آینده بهش بگو!

* تقدیر الهی چنان بر محاسبات ما چیره شود که تدبیر سبب آفت زدگی باشد.


خواجه عبدالله انصاری؛ بزرگ مردی که گفت:

جز راست نباید گفت
هر راست نشاید گفت


دستاني كه كمك ميكنند ، مقدس تر از لبهايي است كه دعا مي كنند.


روزی انسان ازپروردگار پرسید: خدایااگرهمه چیز در سرنوشت ما نوشته شده است پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد؟پروردگار خندید و گفت: شاید من نوشته باشم هرچه آرزو کرد. :)


لحظه‌هایی از زندگی‌ام هست که جای خالی ِ یک پیرمرد ِ چاق، کچل، سیبیلو، مهربان و خوش مشرب را به شدت احساس می‌کنم. که بنشیند و شیرین نصیحتم کند. تعریف کند. بخندد. دلسوزانه نقدم کند که چرا انقدر ابلهانه خودم را درگیر آینده کرده‌ام؟ چند بیت از حافظ برایم بخواند. از رباعیات خیام. از آن‌ها که لُب ِ کلامش، حال را دریاب و این‌هاست. آخرش هم دستی به شانه‌ام بزند، شیرفهمم کند که پیچیده‌اش نکنم این دو روز زندگی ِ ساده و بی‌منطق را.
 

ياد بگيريد که در زندگى همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود «رها» کنيد
و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بينديشيد اگر غير از اين عمل کنيد به مرور زمان حجم خاطراتى که با خود يدک مي‌کشيد آنقدر زياد مي‌شود که 

ديگر حتى فرصت يک لحظه «تماشاى دنيا» را نيز از دست خواهيد داد.


هیچ‌کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد؛ و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد.


ساده‌ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی باشی که دیگران می‌خواهند.


ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم 


باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند .


اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و تلاش ديگر معني نداشت.


همیشه دلیل شادی کسی باش ، نه شریک شادی او
وهمیشه شریک غم کسی باش ، نه دلیل غم او

به جای اینکه بنشینی و منتظر باشی تا کسی پیدا شود تا تو را کامل کند  خودت شهامت و جسارت پدید آوردن شکل را پیدا کن


 موشی درخانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد  همه گفتند: تله موش مشکل توست بما ربطی ندارد. ماری درتله افتاد و زن خانه را گزید،از مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند؛گاو را  برای مراسم ترحیم کشتند و تمام این مدت موش در سوراخ دیوار مینگریست و میگریست..


وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد به یاد بیاور که دریای آرام، ناخدای قهرمان نمی سازد. ..


منتظر نمانيد، زماني مناسب تر از اکنون وجود ندارد. از همين نقطه اي که ايستاده ايد و با همين ابزار و امکاناتي که در اختيار داريد، کار را ادامه دهيد. همين طور که پيش مي رويد، ابزار ها و امکانات بهتر و مناسب تر را پيدا مي کنيد.


همه ما بندگان خداوند یکتا هستیم . هر بنده ای تجلی یکی از صفات الله است و آنچه نزد ماست در برابر آنچه که نزد اوست ، چیزی محسوب نخواهد گشت . تنها وظیفه ما حرکت به سمت تبلور این صفات است .


* اگر ندونیم از امکاناتی که داریم چطور استفاده کنیم ، هیچ وقت کافی نیستند و امکانات کم همیشه بهانمون میشند.


همه چیز کم کم اتفاق می‌افته؛ این تویی که یهو متوجه میشی..!


بهترین نقش خودت باش؛ بقیه نقشها همه گرفته شده اند!


لمس کن ، دست خداست بر سر و روی زنده گیت .....


 در این دوره در اختیار داشتن اطلاعات هست که کفه ترازوی قدرت رو بالا و پایین می‌کنه.

( مخصوصا جمع آوری و استفاده از اطلاعات - ساخت مجموعه - کنار هم قرار دادن اجزا )

+ نوشته شده در ساعت توسط امید |


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر سفر نکنی اگر کتابی نخوانی اگر به اصوات زندگی گوش ندهیاگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن می‌کنیزمانی که خودباوری را در خودت بکشیوقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.به آرامی آغاز به مردن می‌کنیاگر برده عادات خود شویاگر همیشه از یک راه تکراری بروی ..اگر روزمرّگی را تغییر ندهیاگر رنگهای متفاوت به تن نکنییا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنیاگر از شور و حرارتاز احساسات سرکشو از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند ...و ضربان قلبت را تندتر می‌کننددوری کنی . . .تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنیاگر هنگامی که با شغلتیا عشقت شاد نیستیآن را عوض نکنیاگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنیاگر ورای رویاها نرویاگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . . امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن!امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری!شادی را فراموش نکن...

 --------------------------------------------------------------------------------------

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندندبا تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است . وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم

______________________________________________________________

 ان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش "اگر عمر دوباره داشتم..." او را در جهان معروف كرد. اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. (هرچه آسان بگیری آسان می گذرد و هر سخت بگیری سخت می گذرد.)از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم. اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتربه رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم. در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: ... شادى از خرد عاقل تر است. اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم.

-----------------------------------------------------------------------------------------

یه پرستار استرالیایی بزرگ ترین حسرت های آدم های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم ها مشترک بوده منتشرکرده اولین حسرت: کاش جرات اش رو داشتم اون جوری زندگی می کردم که می خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی کردمحسرت سوم: کاش شجاعت اش رو داشتم که احساسات ام رو به صدای بلند بگمحسرت چهارم: کاش رابطه هام رو با دوستام حفظ می کردم حسرت پنجم: کاش شادتر می بودم

---------------------------------------------------------------------------------------

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش... من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم. کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم: همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد: تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ گفتم: نه ! گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ گفتم: نه ! گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟ گفتم: نه ! گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟گفتم نهگفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟گفتم: نه !گفت: اصلا عاشق بودي؟گفتم: نهگفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟ گفتم: نه ! گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!! ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين .... حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد. ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟ جواب دادم: نه ! ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

 --------------------------------------------------------------------------------------- 

برای خوشبخت بودن، فرش قرمز لازم نیست.  لباسی پر ز طلا، لازم نیست. به خدا، لازم نیست! موسیقی باران، برای دلخوشی کافیست. سلامی به پدر، نگاهی به خواهر کافیست.برای خوشبخت بودن، آغوش گرم یک مادر کافیست. برای خوشبخت بودن، یک احساس کوچک خوشبختی کافیستبرای خوشبخت بودن ، یک احساس کوچک کافی استبرای خوشبخت بودن، بی اعتنا رد نشدن ، از کنار گل پر پر شده ای بر زمین کافیست.

----------------------------------------------------------------------------------------

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده‌ای از مردم هرگز زندگی نمی‌کنند و زندگی را يک مسابقه‌ی دو می‌دانند و می‌خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست يابند و متوجه نمی‌شوند که آن قدرخسته شده‌اند که شايد نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ناگهان خود را در پايان خط می‌بينند. درحالی‌که نه به مسير توجه داشته‌اند و نه لذتی از آن برده‌اند. دير يا زود آدم پير و خسته می‌شود درحالی‌که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت ديگر رسيدن به آرزوها و اهداف هم برايش بی‌تفاوت می‌شود و فقط او می‌ماند و يک خستگی بی‌لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزيزم! درست است، ما به اندازه‌ی خاطرات خوشی که از ديگران داريم آنها را دوست داريم و به آنها وابسته می‌شويم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بيشتر باشد علاقه و وابستگی ما بيشتر می‌شود. پس هرکسی را بيشتر دوست داريم و می‌خواهيم که بيشتر دوستمان بدارد بايد برايش خاطرات خوش زيادی بسازيم تا بتوانيم در دلش ثبت شويم. دوست‌دار تو: بابالنگ دراز

---------------------------------------------------------------------------------------

از یک گروه از دانش اموز خواستد اسامی عجایب هفتگانه را بنویسند...آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد...دختر جواب داد : بله کمی مشکل دارم، چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم!...آموزگار گفت: آنهایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم...دخترک با تردید چنین خواند:دیدنشنیدنلمس کردنچشیدناحساس کردنخندیدندوست داشتناتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد...!آن چیزهایی که به نظرمان ساده و معمولی میرسند، آنها را نادیده و دست کم میگیریم، حقیقا شگفت انگیزند...با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نمیتوان خرید ، آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چارلی چاپلین  آموخته ام کهبا پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريدولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلبخريد، ولي عشق را نه.آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است.آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد.آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارمآموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.خوشبختی همین الان و همین جاست خوشبختی مکان خاص زمان خاص امکانات خاصی نیست خوشبختی هدف و رسیدنی نیست بلکه مسیر و اکنون است لذت ببر و لبخند بزن و شاد باشو از حال لذت ببر اگر الــــان نــه پس کی  لذت خواهی ببرد و احساس خوشبختی خواهی کرد .

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آیا می‌دانید... علت صبر ایوب و تحمل درد‌ها راآیا می‌دانید... علت فرود موسی و همراهانش به درون دریا راآیا می‌دانید... علت رفتن مریم با فرزندش به نزد مردم را (که به او گمان بد داشتند)آیا می‌دانید... علت نترسیدن محمد و صحابه‌اش در غار راآیا می‌دانید علت اینها را؟... ...این‌ها همانا به خاطر حسن ظن و اطمینان به خداستو به این خاطر که اعتماد آنها به خدا بزرگتر و قوی‌تر از ترس و اندوه و درد بودخدای تعالی می‌فرماید من به قدر حسن ظن بنده‌ام به وی نزدیکم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دانشمندی به محل ساختن بنایی فرستاده شد تا تحقیقاتی انجام دهد.او از محلی داخل جنگل پیشرفت عملیات ساختمان سازی را زیر نظر داشت.کارگران کار میکردند و مشغول انجام وظیفه خویش بودند.سرانجام کنجکاوی دانشمند نظرش را به کارگری که در گوشه ای کار میکرد جلب کرد و از و پرسید:دوست عزیز چه کاری انجام می دهی؟کارگر نگاه مختصری به او کرد و به کارش ادامه داد و به اختصار پاسخ داد:مشغول کار هستم.در حالی که از پاسخ کارگر اول راضی نشده بود به کارگر دیگری نزدیک شد و همان سوال را کرد.کارگر پاسخ داد :می توانید ببینید که مشغول خرد کردن سنگ ها هستم.دانشمند نکته سنج بود و نمی خواست بدون شنیدن پاسخ مناسب آنجا را ترک کند.بنابراین با همان سوال به کارگر سوم نزدیک شد.آن کارگر در حالی که لبخند برلب داشت گفت:مشغول ساختن معبدی هستم.این حرف چشمان دانشمند را گشود زیرا هر سه آنها مشغول شکستن سنگ های بزرگی به سنگ های کوچک تر بودند اما در ذهنشان آنها یک کار را انجام نمی دادند.کارگر سوم برای علتی بسیار بزرگ کار می کرد و این نزدیکی او به کارش را نشان می داد.

----------------------------------------------------------------------------------

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم استاستاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 ------------------------------------------------------------------------------------

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد. همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری که خودش بهترین تیله هاشو یواشکی پنهان کرده، شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده!نتیجه اخلاقی داستانعذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صادق نيست آرامش مال كسي است كه صادق است لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند آرامش دنيا مال اون كسي است كه با وجدان صادق زندگي ميكند

 --------------------------------------------------------------------------------------------

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفتآموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنمآموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن ویآموخته ام ... که پول شخصیت نمی خردآموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کندآموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

------------------------------------------------------------------------

شرلوک هلمز کاراگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟واتسون گفت: میلیونها ستاره میبینم.هلمز گفت: چه نتیجه می گیری؟واتسون گفت از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی، نتیجه می گیریم که مریخ در موازات قطب است ، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد.شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت:واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که چادر ما را دزدیده اند! نتیجه: بعضی وقتها ساده ترین جواب کنار دستهایمان است ولی این قدر به دور دست ها نگاه می کنیم که آن را نمی بینیم.

_________________________________________________________________

وقتی به همسرت فرصت می دهی تا در چشمه شکیبایی تو غبار آشفتگی و دلتنگی و خستگی اش را بزداید.  وقتی با مهر و صبوری می خندی تا خنده زیبایت خنکایی باشد برای آنکه در گرمای زندگی جوش آورده است. می بینی زندگی چه پیداست.  کاش از چشمه زندگی فرار نکنی و لختی کنارش بنشینی و دویدن های بی امان این فرصت را از تو نگیرد که کفش هایت را درآوری و پایت را در زلالش از رنج شتاب های پی در پی برهانی.  از آنها نباشی که مهمند و به هرکس می رسند می گویند وقت ندارم.  از آنها نباشی که سلام دیگران را نمی شنود و لبخندشان را نمی بیند.

________________________________________________________________

شما زیباترین لباستان را در مهمانی به خاطر این تن نمیکنید که خودتان از خودتان لذت ببرید، شما زیباترین لباستان را میپوشید که دیگران از آن لذت ببرند، و این لذت را با تعریف هایشان به شما انتقال دهند، اگر “خود” را همراه نداشته باشید به “جلب توجه” پناه میبرید. یـــــــاد بگیرید که شما در یک چیز اول هستید.حتی اگر نخواهید هیچ کسی نمی تواند جز شما در آن اول باشد آن هم خود بودن است.شما اگر خودتان باشید جذابید، زیرا جذابیت مختص هر چیز کمیاب است. باور کنید همین الان این نوشته را با لذت می خوانید، اما بعد از ظهر وقتی میخواهید به خیابان بروید طوری لباس می پوشید، طوری حرف میزنید، طوری رفتار میکنید که دیگران بپسندند، آنقدر خودتان نبوده اید که به طور ناخود آگاه از پس خود نبودن بر می آیید ... بیایید باور کنید کافیست یک بار باب میل دلتان بچرخید، تا شب وقت خوابیدن پر از احساس خوب باشید، به درک که دیگران میگویند “این جو گیر رو نگاه کن”.وقتی دلتان میخواهد زیر باران برقصید خوب برقصید ...وقتی دلتان میخواهد رانندگی پشت یک فولکس واگن را تجربه کنید، این کار را انجام دهیدوقتی دوست دارید دستمال گردن بگذارید خوب بگذارید ...مهم احساس شماست.اگر دیگران هم عکس العملی نشان دادند به پای این بگذارید، که شهامت انجام خواسته های درونی خود را ندارند، و میخواهند از کسی که این کار را میکند ایراد بگیرند، این را بدانید که:خوشبختی احساسی درونیست که با بدست آوردن نداشته ها حاصل نمی شود.خوشبختی مستقل تر از این حرفاست که وابسته به بود و نبود ِ چیزی شود، و هنگامی حاصل می شود که شما از خویش احساس رضایت داشته باشید.اگر روزی توانستید از خودتان با تمام گند هایی که میزنید راضی باشید، خوشبختی در شما استمرار پیدا میکند ... و هر لحظه برای شما زیباست

-------------------------------------------------------------

من همگي شما را روحاني و الهي ميدانم . شما نيز بايد ياد بگيريد كه بر هركس و هر چيز چنين نگاهي داشته باشيد شيطان تنها در سطح وجود دارد ولي در اعماق و ژرفا تنها خداوند وجود دارد و بس . بايد به عمق تمركز كنيم , زيرا اصل زندگي و حيات از عمق مي ايد .فراموش كردن درون و توجه بيش از حد به سطح , علت تمامي مشكلات و نگراني هاي بشر است . مردم باز و باز از هيچ مشكلات بزرگ ميسازند . من با هزاران نفر راجع به مشكلاتشان صحبت كرده ام و هنوز به مشكلي واقعي برخورد نكرده ام ! تمام مشكلات واهي اند – خودمان درست ميكنيم . چون كه بدون مشكلات احساس خلا ميكنيم... زيرا كاري نميتوانيم صورت بدهيم , چيزي براي مقابله نداريم , راهي به جايي نميبريم . مردم از پيش يك استاد به نزد ديگري ميروند . از پيش يك روانشناس به نزد ديگري و از پيش يك گروه جمعي به نزد ديگري ميروند – چون اگر نروند احساس خلا ميكنند و ناگهان احساس ميكنند زندگي بي معنا شده .ما مشكلات را ايجاد ميكنيم تا حس كنيم كه زندگي كاري بزرگ است , چيزي متعالي و بايد با آن در افتاد . از همين است كه رسيدن به هدف براي شما مشكل ميشود – از همين است كه مراقبه كردن براي شما دشوار ميشود – از همين است كه شعف اين همه دور از دست به نظر مي آيد . نه ! شما هستيد كه براي هدف الهي موانع جور ميكنيد . به تعبيري هدف الهي وجود ندارد زيرا كه هستي بي مقصد است , بازي است .اگر دلتان ميخواهد رنج بكشيد , بكشيد . اگر دلتان ميخواهد در شور و شعف سر كنيد , سر كنيد انتخابش با خودتان است . اما توقع زيادي است براي ذهن ما كه تصور كند همه چيز به انخاب خودمان است زيرا آن وقت مسئول اعمالمان خواهيم بود . آن وقت حالتان بد ميشود . هميشه اسانترين كار اين است كه ديگري را مسئول رنجمان قلمداد كنيم .   مسئوليت ها را به گردن چيزهاي ديگر , چيزهايي نظير طبيعت , خدا , سرنوشت و تقدير نيندازيد .اگر هنوز كنترل ميكنيد , بدانيد كه هر كنترلي مانع پيشرفت است . بدون كنترل باش . به امان خدا رهايش كن تا خدا شما را در پناه خود بگيرد . تا شما امرتان را به خدا واگذار و رها نكنيد او شما را كنترل نخواهد كرد . اگر كنترل دست خودتان باشد او دور مي ايستد . وقتي عنان همه چيز را رها كرديد او فورا كنترل شما را به دست ميگيرد . خدا يار كساني است كه عاجز و ناتوانند , و مثل بچه ها بي دست و پا هستند . آن وقت است كه خدا تبديل به مادر ميشود . پس عاجز و ناتوان باش , بدون هيچ كنترلي , بدون هيچ كنترل كننده اي . و ان وقت متعجب خواهي شد : خدا همه چيز را در دست خود خواهد گرفت . ان وقت زندگي با شكوه ميشود . آن وقت هر لحظه شور و نشاطي دارد كه شخص حتي خيال ان را نميتوانست بكندبياموزيد كه در مورد اتفاقات , بر خورد تحليلي داشته باشيد . اگر كسي از دست شما عصباني شد , وضعيت را تحليل كنيد ; شايد حق با او باشد . ان وقت شما از بخشي از ضمير ناخود آگاهتان مطلع ميشويد , بخشي كه از ان اطلاع نداشتيد . چه بسا ممكن است تا حدي حق با او باشد و يا نه – اين راه سوم است . اگر تا حدي حق با او بود , شما هم از او ممنون باشيد و از قسمت اشتباهش ناراحت نشويد . اگر كاملا بر خطا بود , پس اظهارات او ربطي به شما پيدا نميكند . اين مشكل خود اوستحقيقت اين است كه نفس حظ و لذت خود را از ديد ديگران كسب ميكند . اگر شما را در جنگل تنها رها كنند , نفس شما همه لذات خود را از دست خواهد داد . ان وقت اويزان كردن گردنبند الماس بي معني خواهد بود.در واقع نفس هميشه نگران است كه ديگران چه قضاوتي نسبت به او دارند . نفس حساس است , نسبت به ارزش گذاري ديگران حساس است . و اما روح تجربه اي است از (( من كي هستم )) روح به اينكه ديگران چه درباره اش ميگويند بي اعتناست . ديگران ممكن است محق باشند يا نباشند , اين مساله خودشان استتنها كسي قادر است به عمق حيات وارد شود كه به عمق روح رسوخ كند , و تنها كسي ميتواند به عمق روح رود كه نفس را فراموش كند, يعني كسي كه قادر است از نگاه ديگران صرفنظركند و شروع كند به رفتن , صرفا با ديد خودش , شروع به رفتن كند . خلاق باش. نگران نباش چه میکنی-انسان کارهای بسیاری را باید انجام دهد-اما هر کاری را مبتکرانه از روی شیفتگی و اخلاص انجام بده. آنگاه کار تو عبادت میشود.همه ی لحظه ها زیبا هستند فقط تو باید پذیرا و تسلیم باشی. همه ی لحظه ها نعمت اند فقط تو باید قادر به دیدن  باشی.همه ی لحظه ها میمون و مبارک اند.اگر تو با حق شناسی عمیق بپذیری هرگز هیچ چیز عیب نخواهد کرد.گلهای سرخ به این زیبایی میشکفند چرا که سعی ندارند به شکل نیلوفر های آبی در آیند و نیلوفرهای آبی به این زیبایی شکفته می شوند چرا که درباره ی دیگر گلها افسانه ای به گوششان نخورده است. همه چیز در طبیعت این چنین زیبا در تطابق با یکدیگر پیش میروند. چرا که هیچ کس سعی ندارد با کسی رقابت کند کسی سعی ندارد به لباس دیگری درآید.فقط این نکته را دریاب! فقط خودت باش و این را آویزه ی گوش کن که هر کاری هم که بکنی نمیتوانی  چیز دیگر باشی. همه ی تلاشها بیهوده است . تو باید فقط خودت باشی.خنده دقیقا همان پایه ی عبادت است. جدی بودن هرگز عابدانه نیست و نمیتواند باشد. جدی بودن از منیت است بخشی از همان بیماری است.خنده بی نفسی است .کل بازی هستی چنان زیباست که تنها خنده میتواند پاسخ آن باشد.تنها خنده میتواند عبادت و شکر واقعی باشد.هم اینک همینجا زندگی کن. زندگی به طرز فوق العاده ای لذت بخش است.همینجا دارد میبارد و تو جای دیگری را داری مینگری.دو دستی چسبیدن به هر چیزی حال هر چه میخواهد باشد نشانگر بی اعتمادی است. اگر به زن و یا مردی عشق میورزی و دو دستی به او چسبیده ای این به تمام معنا نشان میدهد که اعتماد نمیکنی هر لحظه را چنان زندگی کن که گویی واپسین لحظه است. و کی چه میداند- شاید که واپسین لحظه باشد.توجه غذای نفس است. فقط کسی که به خود رسید آن نیاز از سرش می افتد . وقتی خودت را داشتی احتیاجی نداری توجه دیگران را گدایی کنی. آنگاه میتوانی تنها زندگی کنی . کل کائنات  یک بازی است و روزی که فهمیدی به خنده می افتی و آن خنده هرگز متوقف نخواهد شد. همینطور ادامه خواهد داشت. این خنده به سراسر پهنه ی کائنات گسترش خواهد یافت.تو نمیتوانی درباره ی مسیر تصمیم بگیری فقط میتوانی این لحظه را که در دسترس توست زندگی کنی. با زندگی کردن آن خود به خود مسیر به وجود می آید.گل سرخ گل سرخ است و خار , خار. نه خار بد است و نه گل سرخ خوب. اگر انسان از روي زمين محو شود , گلهاي سرخ آنجا خواهند بود و خارها نيز آنجا اما ديگر كسي نيست بگويد گلهاي سرخ خوبند و خار ها بد . اين ذهن ماست كه اين ارزش ها را خلق ميكند .تو ,كساني كه دوستشان داري و كساني كه از آنها متنفري همگي جلوه هاي خداوند هستيد .همين جمله كوتاه ميتواند تمام زندگيت را دگرگون سازد .لحظه اي كه فرد دريابد كه همه چيز يكي است عشق به خودي خود طلوع ميكند.به مردم كمك كن طبيعي باشند . به مردم كمك كن آزاد باشند. به مردم كمك كن خودشان باشند . هرگز سعي نكن كسي را به زور وادار به كاري كني , به زوربكشي و به زور هل بدهي و تحت كنترل خودت در اوري . اينها همه ترفند هاي نفس هستند .مقايسه را كنار بگذار آنگاه زندگي واقعا زيباست . مقايسه را كنار بگذار آن وقت ميتواني بي كم و كاست از زندگي لذت ببري و كسي كه از زندگي اش لذت ميبرد هيچ ميلي به تملك ندارد زيرا ميداند چيزهاي واقعي زندگي كه ارزش لذت بردن دارند قابل خريداري نيستند . هيچ جايي براي رفتن و هيچ چيزي براي رسيدن وجود ندارد . تو در حال حاضر همانجايي هستي كه لازم است باشي. تنها گناه طلب كردن است و تنها راه گمراهي گشتن .هرگز هوادار نباش هرگز دنباله رو نباش هرگز عضوي از بساط يا تشكيلاتي نباش . به راستي به خودت وفادار باش به خودت خيانت نكن.خط ظريفي بين كمك كردن به كسي و تغيير دادن او وجود دارد . اگر قصد داري كسي را عوض كني اين كار زشت ترين كارهاست .اين كار محكوم نمودن گوهر آن شخص است . كمك به ادمها كه خودشان باشند ، زيباترين كارهاست .

-----------------------------------------------------------------------------------

سورئال‌ترین تصویری که می‌توانستم برای خودم تصور کنم، همین بود که زیر آفتاب تند گرم‌سیری، در میان نی‌شکرها و درختان بلند نارگیل، موتورسیکلت کوچکی را کیلومترها با بالاتنه‌ی عریان برانم و یاری در ترکم نشسته باشد که به پهلوهایم چنگ زده و باد در موهایش افتاده. انگار بعضی از ساده‌ترین لذت‌های دنیا همیشه شانس از قلم افتادن را دارند.اعتراف می‌کنم که همه‌ی عمرم از موتورسیکلت چیزی بیشتر از رفع حاجت‌های فوری و فوتی و راه‌گشای ترافیکی نفهمیده بودم. یک جایی که بی خیالی بر اوضاعتان حاکم بود از این اسکوترهای دنده اتوماتیک پیدا کنید و لذت بزرگش را از قلم انداخته از دنیا نروید.

 -----------------------------------------------------------------------------------

رقص آرامآیا تا به حال به کودکان نگریسته اید؟ در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟و یا به صدای باران گوش فرا داده اید، آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟کمی آرام تر حرکت کنیداینقدر تند و سریع به رقص درنیاییدزمان کوتاه استموسیقی بزودی پایان خواهد یافتآیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟ آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است، آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟هنگامی که روز به پایان می رسد آیا در رختخواب خود دراز می کشید و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره در کله شما رژه روند؟سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید..اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.زمان کوتاه است.موسیقی دیری نخواهد پائیدآیا تا بحال به کودک خود گفته اید، "فردا این کار را خواهیم کرد" و آنچنان شتابان بوده اید که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟تا بحال آیا بدون تاثریاجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد، فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید.زمان کوتاه است.موسیقی دیری نخواهد پایید.آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید، نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.زندگی که یک مسابقه دو نیست! کمی آرام گیرید به موسیقی گوش بسپارید، پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

----------------------------------------------------------------------------------------------

من اما دیگر خسته شده‌ام. تا کی قرار است با مداد و پاک‌کن، آرام آرام حرکت کنم؟ تا کی باید برای هر تصمیم و انتخاب مدت‌ها درگیر شوم؟ تا کی باید از ترس این‌که نکند مسیر، اشتباه باشد،هر قدم‌م را با دلهره بردارم؟ دوست دارم خودکار را بردارم. دوست دارم لحظه به لحظه را با اطمینان حرکت کنم حتا اگر آخرش به بن‏بست برسم! دوست دارم وقتی حرکت می‌کنم پاهام را محکم زمین بگذارم. لااقل خیال‌م راحت می‌شود که داشته‌ام در زندگی، لحظاتی را که بی شک و استرس قدم برداشته‌ام. لااقل طعم اطمینان را می‌چشم. طعم ایمان. 

-----------------------------------------------------------------------------

روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: ....این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد که تبدیل به ابری بزرگ شود و آن چنان شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خـُرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که باچکش و قلم به جان او افتاده است!

  ---------------------------------------------------------------------------------

اگه به یه آدم بزرگ (آدم بزرگ با مفهوم کتاب شازده کوچولو) بگی یه خونه دیدم که جلوی پنجره هاش پر بود از گل های بنفشه و تو حیاطش یه حوض کوچک و یه فواره داشت و پروانه ها از این گل رو اون گل می نشستند و صدای پرنده ها به گوش می رسید، براش قابل درک نیست که شما از چه خونه ای حرف می زنید ولی اگر بهش بگین یه خونه دیدم که دو میلیارد و نهصد میلیون تومن قیمتش بود فورا میگن: " عجب خونه ای" ........
آدم بزرگا اینجورین دیگه،‌ فقط عدد و قیمت سرشون میشه
اگه بهشون بگی با یه دختری ازدواج کردم که از صدای آبشار خوشش میاد و از نقاشی لذت میبره و موسیقی آروم گوش می کنه ،‌ با بی تفاوتی شونه هاشون رو بالا می اندازند ولی اگه بگی با یکی ازدواج کردم که بیست و چهار سالشه و حقوقش ماهی هفت میلیونه و دو تا ماشین داره،‌ باباش سرمایه داره و یک خونه آنچنانی بی درنگ
میگه: " وااااااااااااااااای عجب خانمی گیرت اومده" ........ آدم بزرگا اینطوریند دیگه همه چیز رو با قیمت و عدد و رقم می شناسند و درک می کنند ، برا همین همش باید همه چیز رو براشون توضیح بدی،‌ که این از حوصله بچه ها خارجه...
برا همین گاهی مجبور میشیم به زبون خودشون باهاشون حرف بزنیم

_____________________________________________________________

در دروازه رو میشه بست ولی دهن مردم رو نمیشه

آدمی اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا :
اگر بسيار كار كند، می‌گويند احمق است !
اگر كم كار كند، می‌گويند تنبل است!
اگر بخشش كند، مي‌گويند افراط مي‌كند!
اگر جمعگرا باشد، می‌گويند بخيل است!
اگر ساكت و خاموش باشد می‌گويند لال است!!!
اگر زبان‌آوری كند، می‌گويند ورّاج و پرگوست ..!
اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گويند رياكاراست!!!
و اگر نكند میگويند كافراست و بی‌دين .....!!!
لذا نبايد بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد
و جز ازخداوند نبايد ازكسی ترسيد.

پس آنچه باشید که دوست دارید.
شاد باشید ؛
مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود


+ نوشته شده در ساعت توسط امید |

* قناعت مايه آسودگى بدن‏هاست.

* گرايش به دنيا، غم و اندوه را زياد مى‏كند.

* هر كه بميرد و ميراث او دفترها و دوات باشد، بهشت بر او واجب است.

* آشكار كردن چيزى، پيش از آن كه استوار گردد، موجب تباهى آن مى‏شود.

* هر كه به خانواده‏اش نيكى كند، خداوند بر عمرش بيفزايد.

* دل‏ها زنگار مى‏گيرند، همان‏گونه كه آهن زنگ مى‏زند.و جلاى آن با قرائت قرآن است.

* خداوند نماز بنده‏اى را كه دلش همراه بدنش نيست نمى‏پذيرد.

* هرگاه به نماز ايستادى، با دل به خدا رو كن تا او نيز به تو رو كند.

* ارجمندترين مردم كسى است كه آنچه را كه برايش سودى ندارد رها كند.

* خوش بينى، از اندوه مى‏كاهد و از افتادن در بند گناه مى‏رهاند.

* خداوند آن كار خوب را دوست دارد كه با شتاب صورت گيرد.

* پرسش نيكو، نيمى از دانش است. / دانش،گنجينه‏ اى است‏ كه پرسش، كليد آن است.

* هرگاه يكى از شما رفيق يا برادر خود را دوست داشته باشد، آن را به او اظهار كند.

* بهترين شما، خوش‏خوترين شماست آنان كه الفت مى‏گيرند و الفت مى‏پذيرند.

خوشرفتارى با مردم، رأس خرد است.

* حق را بگو اگر چه نابودى تو در آن باشد زيرا نجات تو در همان است.

* خداوند، خوش دارد كه از او خواهش شود و از آنچه نزد اوست، درخواست گردد.

* شب بيدارى، خواب را لذت بخش‏تر و گرسنگى، خوراك را گواراتر مى‏كند.

* در هر چيز بايد نيّتى نيكو داشته باشى حتى در خوردن و خوابيدن.

* وقتى غذا بخور كه اشتها دارى و هنگامى از خوردن دست بردار كه هنوز اشتها دارى.

همه پليدى‏ها را در خانه‏اى نهادند و كليد آن، دروغ است. / دروغ بدتر از شراب است.

هر كار نيكى صدقه است.

از خداوند توانگرى و تندرستى در دنيا را بخواهيد.

هر روز را نوروز كنيد؛ يعنى در راه خدا به يكديگر هديه بدهيد و با يكديگر پيوند داشته باشيد

هر كسى را كه براى خدا دوستش دارى، با غذايت مهمانى كن

هركس بزرگت داشت، بزرگش بدار و هركس كوچكت شمرد، خود را از او بركنار دار.

+ نوشته شده در ساعت توسط امید |

* شاید توفیق چشم‌گیر دوربین‌های کوچک عکاسی در مقایسه با ابزار‌های عمومی تصویربرداری  به این نکته  بازگردد که عکس گزینش ظریفی است از میان لحظات زمان که امکان آن را دارد تا با تو, و حتی در جیب‌های پیراهن‌ات, همراه شود برای هر لحظه که بخواهی؛ فیلم اما رشته‌ای از تصاویر است که روبروی آن می‌نشینی, و هر تصویر خاطره‌ی تصویر قبلی را کمرنگ می‌کند.


در میان هنرها، عکاسی صمیمی‌ترین ارتباط را با چشم‌ها دارد. تفاوت‌ِ چشم‌های عکاس، دیدن تصویری ست که چشم‌های ناآزموده کمتر آن‌ها را دیده‌اند. چشم‌های عکاس آموخته‌اند که اطراف‌اش را دست کم نگیرند.

چشم‌های عکاس‌شده، نگاهی متفاوت به همان‌چیزهایی دارند که قبل‌تر با بی‌مهری از روی‌شان می‌لغزیدند. این‌بار حسی غریب بیدار می‌شود. همان حسی که عاقبت با شنیدن صدای دل‌نشین «شاتر»، مبدل به حس‌ِ لطیف‌ِ لذت و رضایت از ثبت نگاهی منحصر‌ِ به او می‌شود.


عکاسی بیش از آن‌که هنر بهتر دیدن باشد، هنر به موقع مکث کردن است.

ایستادن در برابر تصویرهایی که جان‌ و روح را جایی، لحظه‌ای و ساعتی به خود مشغول کرده‌اند. نگاه‌هایی که شاید هرگز، ولو در صورت روبروشدن دیگرباره، بر چشم‌ها نقش نبندند.


* ما صدای کسانی هستیم که بی صدایند. ما اینجا هستیم تا جهان چشمانش را به روی دردها و جنگ‌ها نبندد. (رضا دقتی )

 

*  «امیدوارم بیننده ی نمایشگاه های من، پس از خروج، همان آدم قبلی نباشد.فکر می کنم آدم های معمولی می توانند کمک زیادی بکنند، نه از طریق کمک های مادی بلکه از طریق مشارکت، از طریق جزیی از بحث بودن، از طریق احساس مسوولیت حقیقی در برابر آن چه در جهان می گذرد.» (سباستیائو سالگادو )


*  مارسل پروست، نویسنده‌ی شهیر فرانسوی، جایی در شاهکار همیشه ماندگارش «در جستجوی زمان از دست رفته» می‌نویسد: "به گمان من تنها عکاسی است که، همانند بوسه، می‌تواند با تازه‌ترین کاربردهایش از درون آنچه به نظر ما چیزی با ظاهری قطعی و همیشگی می‌رسد صد چیز دیگر را بیرون بکشد که همه باز همان‌اند."


* "رسم و عادت قدیمی غرق شدن در تکنیک و نادیده گرفتن محتوا آفت عکاسی است " برنیس آبوت


* هر روز که زمین می‌گردد و خورشید می‌دمد، گروهی از آدمیان از خواب برمی‌خیزند تا جهان را به جای دو چشم، با سه چشم بنگرند. آنان عکاسان خبری جهان هستند، کسانی که زندگی‌نامه تصویری زمین را می‌نگارند. «جان جی. موریس، سالنامه ورلدپرس فتو»


*  یک عکس یک تصادف نیست، یک مفهوم است. رویکرد مسلسل وار به عکاسی که در چهارچوب آن عکس های مختلفی گرفته  شود به این امید که یکی از آن ها موفق باشد ،برای دستیابی به  نتایج جدی ، مهلک است. (آنسل آدامز)


*  عکاس خوب دو چیز دارد : آرشیو خوب ؛ ارتباط خوب


* بهترین عکس در چند قدمی تو است فقط چند قدم آنورتر


*  همه عکاسان به یک پروژه شخصی نیاز دارند.  (مارک تیس)


عکاسانی که در طول تاریخ عکاسی آثاری ماندگار بر جای گذاشته‌اند چه قدر از امکاناتی که ما در اختیار داریم بهره‌مند بودند؟ آیا کاپا نمی‌توانست عکس مرگ سرباز جمهوریخواه را با دوربین زنیت بگیرد؟ کانن یا نیکون بودن دوربین ادی آدامز در ثبت عکس اعدام خیابانی ویت کنگ خیلی تاثیر می‌گذاشت؟ 


 زیاد عکس بگیرید تا در طول زمان نوع نگرش شما، در عکسهایتان خودش را نشان دهد.


* بگذارید سوژه خودش باشد، طوری که انگار شما آنجا حضور ندارید.


*  نگدارید ابزارها شما را از هدفتان دور کند.


* با مردم صحبت کنید : آنها همیشه پر از اطلاعات مفید هستند.

+ نوشته شده در ساعت توسط امید |

 امروز وبلاگم ۱ ساله شده توی این ۱ سال فقط مطالب راجع به عکاسی را از سایتها مختلف جمع می کردم و ویرایش می کردم و توی وبلاگ میزاشتم ولی دیگه از این به بعد توی اینجا فقط 

پیوندهای خوب عکاسی را میزارم و آنها را بروز می کنم و مطلب جدید نمی زارم.

با تشکر از خوانندگان خوب.

+ نوشته شده در ساعت توسط امید |